مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

180

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دلال ، كنيزك گرفته ، بازگشت و خشمگين بود و ميگفت : به خدا سوگند كه من در همه عمر ، كنيزى از تو بىشرم‌تر نديده‌ام . كه امروز روزى من ببردى و بازرگانان از بهر تو به من خشم گرفتند . پس از آن مردى بازرگان كه شهاب الدين نام داشت ، ده دينار به قيمت كنيزك بيفزود . دلال از كنيزك دستورى خواست . كنيزك گفت : او را به من بنماى كه ازو چيزى را بپرسم كه آن چيز را در خانه دارد يا نه . اگر آن چيز در خانه داشته باشد ، مرا بوى بفروشى . دلال ، كنيز را در همانجا گذاشته ، نزد بازرگان شد و گفت : اى خواجه شهاب الدين ، اين كنيزك همىخواهد كه چيزى را از تو جويان شود . اگر آن چيز به خانه اندر داشته باشى ، به تو راضى خواهد شد . و تو شنيدى كه آن كنيزك ببازرگانانى كه ياران تو بودند ، چه گفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هشتصد و هفتاد و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، دلال با شهاب الدين گفت : به خدا سوگند كه من همىترسم كه چون او را بسوى تو آورم ، با تو آن كند كه با همسايگان تو كرد و تو بر من خشم گيرى . اگر تو بآوردن او اجازت ميدهى ، بازآورم . بازرگان جواب داد : او را نزد من آور . دلال برفت و كنيزك را بياورد و كنيزك بشهاب الدين نظر كرده ، پرسيد : اى خواجه ، در خانهء تو بالش پر هست يا نه ؟ شهاب الدين جواب داد : آرى يا سيدة الملاح ؟ كنيزك گفت : همىخواهم در وقتى كه بخسبى ، او را بر دهان تو بگذارم تا نفست قطع شود . پس از آن كنيزك روى بدلال كرده ، گفت : اى پست‌ترين دلالان ، مگر تو ديوانهء كه مرا به پيران سالخورده همىنمائى ؟ ساعتى پيش از اين مرا به دو پير بنمودى كه هريكى از ايشان يك عيب داشتند . و اكنون مرا نزد خواجه شهاب الدين آوردهء كه دو عيب دارد . عيب نخستين اينكه كچل است و عيب دومين اينكه كوسج است . و شاعر در مثل خواجه اين بيت را